۱ ـ خرداد آمد ...
یاد ِ علی اخگر به خیر !
۲ ـ ... سلام و تشکّر از همه ی دوستان عزیزم ! همیشه با یه غزل یا رباعی به روز می کردم امّا ...
این دفعه یه غزل ، با وزن رباعی :
خورشید ، شبی به خانه ی ما سر زد
از غرب ، شبی سرزده آمد ، سرزد
بین ِ خودمان باشد : از آن لحظه به بعد ،
نبض و ضربان ِ قلب ِ من ، بهتر زد
اصلن بگذارید بگویم ! آن شب ...
عقل از سر ِ من پرید ، روحم پَر زد
انگار خدا ، به دست ِ او خواست مرا ...
نه ... قید ِ مرا به شیوه ای دیگر زد
در تیر ترین ماه ِ خدا یکدفعه
از راه رسید و حرف از آذر زد
آن روز خدا هم اشتباهی ، روی ِ
اندام ِ فرشته ، صورت ِ دختر زد
وّ بعد خدا سؤالی از خود پرسید :
ـ یک دختر ِ بی غرور هم می ارزد ؟
این دختر ِ مغرور که گفتم ، آن شب
با کاسه ی آش ِ نذری آمد ، در زد
خرداد ۸۵