|
درد دل
سلام و تشکّر از همه ی دوستان عزیزم ! همیشه با یه غزل یا رباعی به روز می کردم امّا ...
تو دنیای اینتر نت و وب لاگ نویسی که هر کسی به نوعی فقط داره سر می زنه که بهش سر بزنن و از نقد و نظر و پیشنهاد و ... خبری نیست ، یه چیزی خیلی عذابم میده و اون هم اینه که خیلی از نظر ها و کامنت ها خسته کننده و تکراری شدن ! خیلی ها میان و مث همیشه یه جمله های تکراری مث (( خیلی قشنگ بود ، لذت بردم ، آفرین ، و مهم تر از همه : به من هم سر بزن )) می ذارن و منتظر می مونن تا بقیّه هم برن و همین کارو بکنن ! واقعا کار کرد وب لاگ ، همه جا همینه ؟ پس نقد چی می شه ؟ راهنمایی ؟ پیشنهاد ؟ و ...
البتّه همین جا هم از همه ی دوستان عزیزم که تا به حال ، به من واقعا کمک کردن و از نظر ها و نقد های قشنگشون برا هر مطلب استفاده کردم تشکّر می کنم . دوستان عزیزی که اسم نمی برم و نظرشون بین نظرها کاملا مشخص می کنه که مطلبو خوندن یا نه ؟ ! و واقعا با نقد و پیشنهاد و ... به من کمک کردن ! ببخشین ! دوست داشتم این درد دل رو با همه دوستام بکنم . امیدوارم حداقل چند نفری بخوننش ! کاش یه کم فکر کنیم ! نه ... ؟ ! سبز باشین !
فروردین ۸۵
به قلم
عادل حیدری
در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 11:41 موضوع:
|
یه رباعی دیگه از خودم . چون هم تایپش راحت تره و هم شما حوصله دارین بخونینش و نظر بدین :

یک روز ، خدا به قصّه آورد مرا
آوردم و آفرید با درد ، مرا
از قصّه به دست ِ دختری خط خوردم ،
خط خوردم و سنگ ِ روی یخ کرد مرا
فروردین ۸۵
به قلم
عادل حیدری
در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 21:46 موضوع:
|
|