به دغدغه های شاعرانه ی دوست عزیزم یاسر نادری و صبوری اش ، که
چند وقتی ست جا پای مردی بی احساس در سفره ی کوچک عاشقانه اش لکّه انداخته ...
دو تا پرنده ی در جست و جوی هم بودند
دو مرغ عشق که در آرزوی هم بودند
و َ چشم های دو تاشان بدون پلک زدن
شبیه پنجره هایی به سوی هم بودند
برای هم فقط آواز ِ عشق می خواندند
تمام ِ همّ و غم و آبروی هم بودند
به غیر " عاشقتم " حرف دیگری نزدند ،
تمام ِ عمر که در گفت و گوی هم بودند
یکی از آن دو پرنده ، غروب ِ یک جمعه
نگاه کردم ، اخم هاش توی هم بودند
یواشکی به خودش گفت ، صحنه ی نحسی ست :
ـ دو لنگه کفش که آن روز روی هم بودند
نمای آخر این فیلم ، سقف ِ یک ایوان ،
دو تا قفس که فقط رو به روی هم بودند !
اسفند ۸۴