|
اسم نداشتم... |
|||
|
درباره ی اسم نداشتم |
|
||
|
درد دل های عادل حیدری.
همدلان من
شرابستان / انجمن شعر خانه ی هنرمندان شهرکرد نوشته های پیشین
|
|
غزل جدید
به قلم عادل حیدری در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 2:47 موضوع: | باز هم رباعی
تنها سر چشم های تو حرف زدم تا آخر چشم های تو حرف زدم دیروز برای مادرم یک ساعت پشت سر چشم های تو حرف زدم ! ........................................................ من ساده ام و زندگی ام درویشی ست هر قطره ی اشکم غم دوراندیشی ست تو پشت نگات گرگ پنهان داری با اینهمه رنگ چشم هایت میشی ست ! ........................................................ تنهایی مان کمی خیابان کم داشت یک کوچه و یک بوسه ی پنهان کم داشت من شانه به شانه ی تو راه افتادم این منظره چند قطره باران کم داشت ! ........................................................ امشب تک و تنها به تو دل می بندم لبخند بزن! حرف بزن! می خندم تنها که شدیم ، بعد با یک بوسه پرونده ی لب های تو را می بندم !
به قلم عادل حیدری در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 12:44 موضوع: | ...
هر لحظه ی با تو بودنم محبوب است دور از تو همیشه در دلم آشوب است هر وقت قرار است به من سر بزنی اهواز برای راه رفتن خوب است !
دی ۸۷ ، اهواز
به قلم عادل حیدری در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 21:13 موضوع: | به پيشواز محرم
بر آلِ علي (ع) اگر ستم شد آن روز يا سردر خيمه بي عَلَم شد آن روز ، تا سردر دنيا بنويسند حسين (ع) دستانِ ابالفضل (ع) قلم شد آن روز !
به قلم عادل حیدری در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 ساعت 2:10 موضوع: | غزلی بعد از مدت ها
تمامِ كودكي ام غصّه ي عروسك هاست هميشه دلخوشي ام بندِ بادبادك هاست _ اگر بزرگ شدم آه اگر بزرگ شوم... (( اگر بزرگ شوم )) عُقده ي مترسك هاست _ براي هر دويمان سقف مي خرم هرچند هنوز قلّكم ارزان ترينِ قلّك هاست سكوت ، حرفِ قشنگي ست بينِ ما وقتي شبيه عشقِ غم انگيزِ جيرجيرك هاست گذشت كودكي و اسمِ كوچكم حالا كنارِ اوّلِ اسمِ تو روي بُرجك هاست ! زمستان ۸۶
به قلم عادل حیدری در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 3:20 موضوع: | دلم براتون تنگ شده بود !
آن روز که سمتِ مردگانم ببرند ای کاش کنار ِ خاندانم ببرند ای کاش برای لااقل چند قدم تابوتِ مرا برادرانم ببرند مهر هشتاد و شش
به قلم عادل حیدری در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 16:16 موضوع: | ...
این روزها ... خداحافظ
به قلم عادل حیدری در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 23:33 موضوع: | دستش به دعاست !
می گفت جهنم است اینجا ، برگرد امروز نشد ؟ ... قبول ! فردا برگرد مانند درخت خشک دستش به دعاست یک دست صدا ندارد اما ، برگرد تیر ۸۴
به قلم عادل حیدری در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 4:56 موضوع: | نوبت ِ توست !
تو هم بزن ! زن ِ آتش پرست ، نوبت ِ توست ! زمان ِ آتش و بال و پَر است ، نوبت ِ توست ! بزن به بيست و دو سالَش ، دِ دست دست نكن زمان گذشت ، ببين ، پَر پَر است ، نوبت ِ توست ! مرور كرد همين جمله را دوباره وَ گفت : زمان گذشت ... ببين ... پَر پَر است ... نوبت ِ توست ... ! زمان گذشت ؟ مگر چند سال سن دارم ؟ همين نفس ، نفس ِ آخر است ؟ نوبت ِ توست ؟ ميان ِ خاطره هايش عقب عقب برگشت _ زمين گواه ِ تو بازيگر است ، نوبت ِ توست ! زمين ، چه واژه ي زشتي ، زمين ، چه نامَرد است زمين ، شبيه تو جادوگر است ، نوبت ِ توست ! هزار و سيصد و شصت و سه دور خورد وَ گفت : به وقت ِ ما ، ده ِ شهريور است ، نوبت ِ توست ! وَ حرف ، حرف ِ خدا بود ، چون خدا مي گفت : شب ِ جدايي ِ از مادر است ، نوبت ِ توست ! هزار و سيصد وشصت و سه بار ِ ديگر گفت : تو هم بزن ! زن ِ آتش پرست ، نوبت ِ توست !
به قلم عادل حیدری در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 3:35 موضوع: | خداحافظی
خداحافظی با تبریز ، دوران قشنگ دانشجویی و تمام دوستان عزیزم در دانشگاه تبریز با هر چه که هست و بود ، باید بروی یک روز شبیه ِ رود ، باید بروی تقویم ، یواشکی به من می گوید : دیر آمده ای و زود باید بروی ! خرداد ۸۵
به قلم عادل حیدری در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 ساعت 2:59 موضوع: | غزل رباعی
۱ ـ خرداد آمد ... یاد ِ علی اخگر به خیر ! ۲ ـ ... سلام و تشکّر از همه ی دوستان عزیزم ! همیشه با یه غزل یا رباعی به روز می کردم امّا ... این دفعه یه غزل ، با وزن رباعی : خورشید ، شبی به خانه ی ما سر زد از غرب ، شبی سرزده آمد ، سرزد بین ِ خودمان باشد : از آن لحظه به بعد ، نبض و ضربان ِ قلب ِ من ، بهتر زد اصلن بگذارید بگویم ! آن شب ... عقل از سر ِ من پرید ، روحم پَر زد انگار خدا ، به دست ِ او خواست مرا ... نه ... قید ِ مرا به شیوه ای دیگر زد در تیر ترین ماه ِ خدا یکدفعه از راه رسید و حرف از آذر زد آن روز خدا هم اشتباهی ، روی ِ اندام ِ فرشته ، صورت ِ دختر زد وّ بعد خدا سؤالی از خود پرسید : ـ یک دختر ِ بی غرور هم می ارزد ؟ این دختر ِ مغرور که گفتم ، آن شب با کاسه ی آش ِ نذری آمد ، در زد خرداد ۸۵
به قلم عادل حیدری در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 16:47 موضوع: | درد دل
سلام و تشکّر از همه ی دوستان عزیزم ! همیشه با یه غزل یا رباعی به روز می کردم امّا ... تو دنیای اینتر نت و وب لاگ نویسی که هر کسی به نوعی فقط داره سر می زنه که بهش سر بزنن و از نقد و نظر و پیشنهاد و ... خبری نیست ، یه چیزی خیلی عذابم میده و اون هم اینه که خیلی از نظر ها و کامنت ها خسته کننده و تکراری شدن ! خیلی ها میان و مث همیشه یه جمله های تکراری مث (( خیلی قشنگ بود ، لذت بردم ، آفرین ، و مهم تر از همه : به من هم سر بزن )) می ذارن و منتظر می مونن تا بقیّه هم برن و همین کارو بکنن ! البتّه همین جا هم از همه ی دوستان عزیزم که تا به حال ، به من واقعا کمک کردن و از نظر ها و نقد های قشنگشون برا هر مطلب استفاده کردم تشکّر می کنم . دوستان عزیزی که اسم نمی برم و نظرشون بین نظرها کاملا مشخص می کنه که مطلبو خوندن یا نه ؟ ! و واقعا با نقد و پیشنهاد و ... به من کمک کردن ! فروردین ۸۵
به قلم عادل حیدری در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 11:41 موضوع: | یه رباعی دیگه از خودم . چون هم تایپش راحت تره و هم شما حوصله دارین بخونینش و نظر بدین :
یک روز ، خدا به قصّه آورد مرا آوردم و آفرید با درد ، مرا از قصّه به دست ِ دختری خط خوردم ، خط خوردم و سنگ ِ روی یخ کرد مرا فروردین ۸۵
به قلم عادل حیدری در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 21:46 موضوع: | چی بگم ؟ ...
به دغدغه های شاعرانه ی دوست عزیزم یاسر نادری و صبوری اش ، که چند وقتی ست جا پای مردی بی احساس در سفره ی کوچک عاشقانه اش لکّه انداخته ... دو تا پرنده ی در جست و جوی هم بودند دو مرغ عشق که در آرزوی هم بودند و َ چشم های دو تاشان بدون پلک زدن شبیه پنجره هایی به سوی هم بودند برای هم فقط آواز ِ عشق می خواندند تمام ِ همّ و غم و آبروی هم بودند به غیر " عاشقتم " حرف دیگری نزدند ، تمام ِ عمر که در گفت و گوی هم بودند یکی از آن دو پرنده ، غروب ِ یک جمعه نگاه کردم ، اخم هاش توی هم بودند یواشکی به خودش گفت ، صحنه ی نحسی ست : ـ دو لنگه کفش که آن روز روی هم بودند نمای آخر این فیلم ، سقف ِ یک ایوان ، دو تا قفس که فقط رو به روی هم بودند !
به قلم عادل حیدری در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 21:19 موضوع: | کار دیگری از خودم :
غزل ِ داغ ، کمی میل نداری خانم ؟ دزدکی ، زیر ِ لب : ـ ایمیل نداری خانم ؟ تازگی چشم ِ شما خسته و بی حوصله است چشم خوشگل کن ، ری میل نداری خانم ؟ به زبان ِ خودمانی ، تو قضاوت کن ، نه ... هی نگو سیل نکن ! سیل نداری خانم ؟ * سیل اشکی ست که از چشم ِ خدا ریخته است می دهی قرض ؟ ... کمی سیل نداری خانم ؟ دل ِ من لک زده بدجور برای مُردن یک قطار و دو قدم ریل نداری خانم ؟ بچّه بودم که شبی ، سیل زبانم را بُرد چکمه ها ، قلّکم و ... د ِ یل ندالی خانم ؟ دلخوشی های من این دفتر ِ شعر است و کمی غزل ِ داغ ! تو که میل نداری خانم ! * سیل در زبان لُری به معنای نگاه است ! فارسان ـ دی ۸۴
به قلم عادل حیدری در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 17:52 موضوع: | |
|